سلام
میدونم خیلی عوضیم
نمیدونم قبول داری یا رفتی اون دنیا کلا دیدت عوض شده وبه این نوشته های من,فکرای من,خوابای من میخندی.
اصلا تویی که می آی تو خوابام یا ضمیر ناخودآگاهمه؟
نمیدونم
یه چیزی میخوام بگم به خدا روم نمیشه.به خدا از این مخم که اینا می آد توش وواسه خودش میسازه و تولید میکنه خجالت میکشم.شده کارخونه ء اراجیف بافی وجفنگ سازی.نمیدونم با چند بار کوبیدنش تو دیوار میشه تخلیش کردو زنده موندیا نه؟!
به خدا خجالت میکشم ولی بهت میگم.بهت میگم شاید دلت به حالم بسوزه وقتی ببینی چی تو مخمه واصلا کارایی که در حقت کردم دست خودم نبود.یعنی بود ها ولی نمیدونم کی به این مخم اجازه تولید اینا رو میده که بعد زبونم,نگاهم,دستم و..عین ِ سربازای بدبخت اجرا میکنن.
اصلا میگم بفهمی چقد بدبختم که همچین فکرایی مینکم
داشتم فکر میکردم کاش اون موقع اون جوری نمیرفتی والان تو این اتفاقات مثل یه قهرمان میمردی و تو تاریخ موندنی .ما همه بهت افتخار میکردیم و جزء خونواده های مهم میشدیم!م,ک و... به دیدن مامان میومدن وهمه همکاراو دوستای منو SوMوB همه جا در مورد اینکه با ما دوستن ویا با ما همکارن حرف میزدن!!!!
میبینی!حالت بد نشد؟حال ِ خودم که بهم خورد!
از خودم بدم میاد!
به خدا همینجوریشم باید بهت افتخار کنم.تو...
ولش کن چه فایده ای داره که بگم از وقتی رفتی ,بعد از اون پنجشنبه ء کوفتی که اون جوری تنها رفتی چی در موردت فکر میکنم وهر شب خوابتو میبینم و خیلی غم دارم و پشیمونم وحاضرم چه کارایی واست بکنم وافسوس میخورم که چه کارایی که از دستم برمی اومد ونکردم.که خیلی بی معرفت بازی درآوردم.که خیلی عوضیم.که فکر میکنم تو خیلی خوب و مهربون وباهوش بودی وبی گناه..
نه هیچ فایده ای نداره.همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد.و تو خیلی خیلی خیلی پیش از آنکه فکر میکردم رفتی.همه فرصتا رو از دست دادم....ولی به خدا دوست داشتم.هممون دوست داشتیم. وهممون انگار خواسته یا ناخواسته زمینه رو واسه رفتنت آماده کرده بودیم.
نمیفهمیدمت.البته خیلیم واسه فهمیدنت تلاش نکردم!ولی الان احساس میکنم کاملا میفهممت!!خیلی خنده داره نه؟!الان دلیل همه کاراتو میدونم و کلی راه حل واسه مشکلاتت بلدم!خیلی الاغم به خدا!
ولی...باور کن دلم برات تنگ شده..واسه بچگیهامون..گربه هامون..دوچرخه بازیهامون.اون چرخ دستیه که نزدیکه کانون پرورشی بودو با هم ازش فالوده میخردیمو مامان میگفت غیربهداشتیه.اون ساندویچیه که سر کوچمون بود والبته اون موقع بهش میگفتن اغذیه فروشی.انقد کالباساش نا مرغوب بود که بوی ادویه وسیرش هر وقت از مدرسه برمیگشتیم مسخمون میکرد وپولامونو جمع میکردیم تا ساندویچ بخریم دور از چشم مامان.تو همیشه پولاتو زودی خرج میکردی واسه من,واسه خودت,واسه هردومون,ولی من داناتر از این حرفا بودم پس اندازم داشتم,حواسم بود.وبعد تو میومدی ازم پول قرض میکردی.خوراکیهامم زودی نمیخوردم همیشه یه کم قایم میکردم وبعد یا شما رو غصه میدادم که من دارم شما ندارید یا میومدی التماس میکردی منم دلم میسوخت بهت میدادم یا اصلا خودت قایمکی جاشو پیدا میکردیو میخوردی وبعد من جیغ میزدمو....اصلا بزرگم که شدیم همینطوری بود ,من آلوده به قواعد زندگی کردن بودم وهستم و تو نه!شاید به همین خاطر بود که من موفق به نظر میرسیدم ومیرسم وتو نه.بلدم با آدما برخورد کنم میدونی بلدم بازی کنم ولی تو راه خودتو دلتو میرفتی ,اصلا اصول مزخرف درست زندگی کردن وموفق بودن وروابط خوب داشتن و...ویه عالمه چرندیات دیگه واست مهم نبود.اینکه دیگران در موردت چی میگن.ولی من,نه.زندگیم رو بر مبنای قضاوت دیگران جلو میبرم!
نمیدونم .کاش میتونستی کمکم کنی.میدونم تا وقتی که بودی هیچ وقت نیومدم مشکلاتمو باهات درمیون بزارم مگر مواقعی که مصلحتی ,میدونستم به همکاریت نیاز دارم!!خیلی شارلاتانم نه؟!!نه به تو نه به میم.اونم همیشه بهم میگفت من همه رازامو به تو میگم ولی توبه من نمیگی ,منم میگفتم نه بابا من که راضی ندارم!این سیاسته خیلی از آتیش دو واینسا که سردت میشه وخیلی نزدیک نشو که میسوزیو در مورد شماها به کار میبردم وفکر میکردم اندِ روابط عمومیم وخیلی عالی دارم روابطمو منیج میکنم!خاک بر سرم کنن والله!که کردن!
ولی حالا تا دلم میگیره,تا با Sبه مشکل میخورم,تا کم میارم,تا عصر جمعه میشه یا صبح پنجشنبه,دلم میخواد با تو یا میم حرف بزنم ,تو بغلتون زار زار گریه کنم,اعتراف کنم,کمک بخوام..تاآروم بگیرم.
آره کاش بودی,کاش دستاتو میتونستم بگیرم,سرمو میذاشتم رو شونت ......آرومم میکردی.
منو ببخش.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥۳ ق.ظ توسط دختری که قایمکی مینویسد!
ندانستم که اين سودا مرا زينسان کند ويران...٬يا کی ميدونه من که نميدونم!!
نميدونم دنيا خيلي مزخرفِ که يکي با يه دنيا هوشو استعداد بايد سر جاش واينسه يا اون بابا خيلي مزخرف ِو به خاطر توقعاتشو تنبليشو دنبال لقمه آماده بودنش حقشِ که همونجا وايسه؟
نميدونم کاهو ريختن جلو سگ واستخونو جلو اسب يا خود اسبو سگ بايد چشماشونو وا ميکردن!!
نمیدونم اونی که کاهو ریخته جلوی سگو استخونو جلویِ اسب چرا اینکارو کرده؟غرضِ یا مرضِ یا سرش با دمبش بازی میکرده!!
وآیا حالا از کارش پشیمونه یا داره به ریش پرفسوری ِ اسب ِ و کله ء کچلِ سگِ میخنده!!؟
نميدونم از ماست که بر ماست يا حکمت الهيه!!
نميدونم چرا اين شبا انقد خواباي عجيب ميبينم!
خدابه خیر بگذرونه
نمیدونم کي اين وسط قربانيِ؟نميدونم طرف ِ کيو بگيرم همه يه جورايي حق دارنو قرباني ِ يه شرايطين...نميدونم دلم واسه کي بايد بسوزه..!دلِ ما رو باش نميدونم کي انداختش تو تنور همونم بگه واسه کي بايد بسوزه!!
نميدونم حالا که کنکور ارشد عقب افتاده مسخره نيست شروع کنم این ۱ماه رو بخونم در حاليکه رقيبام 1سالِ دارن ميخونن؟!
نميدونم اصلا رقيبام کيان؟اصلا نمیدونم من دارم مسابقه ميدم يا تماشا چيم؟اگه تماشاچیم کيو بايد تشويق کنم؟!!شوشوُ مامانو....؟
نميدونم با خيلي ها مثل خودشون برخورد کنم يا همون راه ِ اُسگليِ خودمو ادامه بدم؟نميدونم اگه جواب بدي رو با بدي نميدن پس با چي بدن که طرف بد عادت نشه!؟
نمیدونم....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ندانم هاي بسيار است وليکن من ...نمي دانم
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٤۳ ق.ظ توسط دختری که قایمکی مینویسد! چهارشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸٦
قفل

دل من يه روز به دريا زد ورفت
آستين همت و بالا زد و رفت
يه روزي بچه شد و تنگ غروب
سنگ توي شيشه فردا زدورفت
حيووني تازگي آدم شده بود
به سرش هواي حوا زد ورفت
زنده ها خيلي براش كهنه بودند
خودشو تو مرده ها جازد و رفت
دفتر گذشته ها را پاره كرد
نامه فردا ها رو تا زد و رفت
هواي تازه دلش میخواست ولي
آخرش توي غبار ها زد و رفت
دنبال كليد خوشبختي مي گشت
خودشم قفلي رو قفلها زد و رفت...
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٧ ب.ظ توسط دختری که قایمکی مینویسد! سهشنبه ٤ دی ،۱۳۸٦
بلدم بشمُرَم؛تا سِوِِن!!
One.سلام
two.داشتم فکر ميکردم اگه اون دنيا و روز قيامت راست باشه,واسه مجازات آدما لازم نيست از مو هاشون آويزونشون کنن يا قير ِ داغ بريزن تو حلقشون یا 10بار بکننشون تو آتیشو بعد تو آب یخو دوباره آتیشو....،فقط کافيه اعمالشون رو با جوانب و اثرات اون کار تو زندگي ديگران جلوي چشم همه به خصوص اونی که نبايد ببينه پخش کنن!يه لحظه فکرشو کن... خدا فيلم همه رو داره تو حين انجام هر کاري!
اون روزي که يه دنيا واسش خالي بستي حالا مجبورت کنن کنارش بشيني و تو يه تلويزيون به بزرگي دنيا با هم اصل قضيه رو ببيني و رسوا بشي...
زني که به شوهرش دروغ گفته حالا بايد کنارش بشينه و با شوهرش فيلم اون روزو که گفته بود خیلی خستم وسرمو کمرم خیلی درد میکنه میخوام بخوابم و بعد که دیگه خیالش راحت شده بود اون لباس خواب صورتی رو که شوهرش از ماموریت خارجی که رفته بود براش سوغاتی آورده بودو میپوشه و بعد به فرید که تو موبایلش به اسم فریده save کردهmiss میندازه که یعنی آره الان وقتش ِ و فرید که خیلی وقت منتظر بوده حالا دلی از عزا در میاره.... ببينه !این از صدتا مجازاتم بدتر ِ ...دلت میخواد تو همون قیر داغ بندازنت!از همه بدتر اونجای ِ فیلم ِ ...اونجا که بعد از رفتنِ فرید پا میشه واسه شوهرش غذایی که دوست داره به علاوهء کرم کارامل درست میکنه و شوهر ِ از همه جا بیخبر وقتی میاد خونه اشک تو چشاش جمع میشه..:"عزیزم چرا خودتو اذیت کردی,چرا به فکر خودت نیستی ..تو که کمرت درد میکرد...من راضی نیستم...یه کم به فکر خودتم باش...."و....اینجاست که دیگه زن التماس میکنه :قیر داغ!خواهش میکنم!!
رئیس شرکتی که بدون اینکه تحقیق کنه که تهمت دزدی که به آقا رسول آبدارچی زده بودن درسته یا نه و به بدترین شکل ممکن اخراجش کرده بوده,حالا کنارآقا رسول نشسته و داره خونه ء آقا رسول رو میبینه ...خدایا مگه اینجا هم میشه زندگی کرد ..و دختر دیالیزی آقا رسول که چقدر آقا رسول بنده خدا التماس کرد که منو بیمه کنید دخترم مریضه و آقای رئیس با خودش میگفته اینا دیگه قدیمی شده این شیوشونه که دل من به رحم بیاد...و زنِ پا به ماهِ آقا رسول که چه جوری بعد از بیکارشدن شوهرش...و آخرشم سر ِ زا میره....و......آقای رئیس فریاد میزنه:بسه دیگه بسه..بقیشو نشون ندین...سربِ داغ,سرب ِ داغ!!
three.امشب نمیدونم چیکار کنم،به خاطر رفتارای زشتِ داداشم با شوشو تصمیم گرفتم وقتی اون خونه ء مامانم ایناست اونجا نرم ,ولی مامان بنده ء خدا دلش میشکنه....تازه دلم واسه بچه خواهرم 1 ذره شده اگه امشب نرم حالا حالا ها نمیتونم ببینمش
four.تصمیم گرفتم که دیگه هر چی میشه رو واسه شوشو تعریف نکنم و اصلا و کلاً کمتر جزاً حرف بزنم و بیشتر کلاً حرف بزنم!!!
five.هپ!!!!
six.امروز بوتامو رو شلوارم پوشیده بودم خدایا شکرت که نگرفتنم!!

seven.خدایا به من آرامشی عطا کن تا چیزهایی را که نمیتوانم تغییر دهم بپذیرم
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۳٤ ب.ظ توسط دختری که قایمکی مینویسد! شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦
ديدی آن قهقه کبک خرامان حافظ...
ديروز سالگرد عقد منو شوشو بود٬سالگرد ازدواجو عروسي نه ها!سالگرد عقد و يا سالگرد ازدواج طبق شناسنامه
ديروز چهلم دادشم بود
ديشب شب ِ يلدا بود
ديروز عيد قربان بود
ديروز دلم گرفته بود
واسه اونايي که پارسال موقع عقدمون بودندو امسال...پر کشيدن...مريم..امين..
واسه شب يلداي پارسال که همه دور هم بوديم و خوشحال از اينکه 1عضو جديد به خونوادمون اضافه شده...وشب يلداي امسال که....
پ.ن:دیدی آن قهقه کبک خرامان حافظ
که زسر پنجه شاهین قضا غافل بود
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٥٥ ق.ظ توسط دختری که قایمکی مینویسد! پنجشنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٦
زندگی ِ مشترک خيلی ترسناک ِ!!!
چند ماهی میشه که از شروعِ زندگیِ مشترک ِ منو شوشو میگذره٬ولی راستشو بخوای خیلی هم مشترک نبوده!!آخه شوشو کارش ۱طوری بود که۱هفته تو ماه خونه می اومدواین خیلی مسائلو تحت تاثیر قرار داده بود٬مثلا دوری و دوستی!!یا ارتباط با خونواده ها که همون ماهی۱بار شده بود و یا مهمونی ها ٬..خرید ها..٬مسئولیت ها...٬ظرفها٬خرید نون٬ساعت خوابیدن..٬لامپ روشن...سرو صدا...٬خستگی٬...غرغر...ریختو پاش...
حالا شوشو بعد از اون اتفاق ِبدی که واسه منو خونوادم افتاد به خاطرِ من و به خاطرِ اینکه تنها نباشم داره کارشو عوض میکنه که دیگه همیشه پیشم باشه
ولی به همون اندازه که خوشحالم اضطرابو استرس دارم
زندگی ِ مشترک شروع میشه...مسائل خاصشم به همچنین...میترسم ..دلم آشوب ِ.....
خدایا please help me
میترسم!از زندگیه بدون انگیزه و بدون عشقو علاقه ..از اینکه خیلی چیزا اونجوری نباشه که فکر میکردم....از عادی شدن....از فقط صرفا تحمل کردن....از اختلافو خاله زنک بازی ِ مامانتو مامانمو....از دیگه داری خستم میکنی....از با کله از بلندی زمين خوردن....از ديدی گفتم ها!!!....از سرگرمیِ جدید ساختن واسه بیخیال شدنو سرگرم ِ چیزای ِ دیگه شدن......
از پیچوندن....پیچونده شدن...
شک کردن..مشکوک بودن....
غرزدن... غر شنیدن
میترسم.................
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٥٦ ب.ظ توسط دختری که قایمکی مینویسد! شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٦
بلوتوثتو روشن کن!!اين يکی غريبه نيست!!!
-اِ ...سلام خانوم... ببخشيد من دارم ديوونه ميشم
,فک ميکنم شما رو يه جايي ديدم....در حال
ِ...نه نه ببخشيد حتما اشتباه شده...
فک ميکنيد خل شدم؟؟
...نه به خدا...ولي ..تو رو خدا ناراحت نشين ها!!آخه خيلي شبيه شماست...هنوز ديليتش نکردم...آخه من اينجور چيزا رو خيلي نگه نميدارم ...فقط چون شوشو اونجا حوصلش سر ميره از همکارام يا دوستام ميگيرم بعد که شوشو اومد بهش ميدم بعدم خودم ديليت ميکنم
البته از شما چه پنهون خودمم نگاه ميکنم
نه اينکه حال کنم ها!!اَه اَه تازه بيشتر وقتا حالم بد ميشه نميدونم اين پسرا با چيه اينا حال ميکنن
... همين چند وقت پيشا 1 کليپ ديدم "آرزو و اعدامي ها"اون دختر ِبودو 6نفري که اعدامشون کردن
..دیدینش؟!نه؟بلوتوثتونو روشن کنید واستون بفرستم!!!باشه بابا
چه عجله ایه حالا خواستین پیاده شین براتون میفرستم با این ترافیکي خرتوخری که من میبینم حالا حالا ها در خدمتتون هستیم!
آره میگفتم اونو که دیدم نميدونين چقد حالم بد شد تا آخرش نتونستم نگاه کنم,بعدم شوشو دعوام کرد که چرا حالت بد ميشه نگاه ميکني...
آخه اين پسرا با چي ِ اين کليپا حال ميکنن
تازه اين همه کانال ماهواره هست, تازه دختراشم هم خيلي خوشگل ترن هم خوش هيکل تر هم س ک س ي ترو...
من؟؟من واسه چی نگاه میکنم؟؟!!من فقط 1 بار نگاه ميکنم که ببينم چيه و عقب نمونم...از چي
؟؟!!از بروبکس !
که اگه گفتن اون بلوتوث َ رو ديدي ,بگم بابا اون که قديمي شده!!
اصلا آدم کنجکاو ميشه ,نميشه؟...اصلا نگاه ميکنم ببينم شوشو چي نگاه ميکنه
به نظر شما شوشوچرا اينا رو نگاه ميکنه؟؟
به نظرتون حال ميکنه!!!مگه خودش زن نداره!!ديگه با چيه اونا حال ميکنه من که هم هيکلم بهتر ِ هم...
ميدوني شوشو ميگه با ديدن اون بلوتوثا حال نميکنه ولي چون اينا ايرانين واسش جالب ِ وچون همه همکاراش ديدنو در موردش با هم حرف ميزنن اونم نگاه ميکنه..
نميدونم اون دخترا...خيلي ناراحت ميشم..خيلي هاشون مشخص ِ که متوجه دوربين نيستن وقايمکي ازشون فيلم گرفتن,دلم واسشون ميسوزه
حالا چه جوري ميخوان زندگي کنن !اگه داداششون يا باباشون يه روز که داشته 1 عالمه از اين بلوتوثا از رفيقش (که خيلي آدم باحاليه و يه عالمه از اين بلوتوثا داره)ميگرفته,يه دفعه اونا رو ببينه
يا مثل الان که من شما رو ديدم يه روز که مثل ِ هر روز ميره از سوپر درياني ِ سر کوچشون(چون سر ِ همه کوچه ها هست
) ماستو نونو شير پرچربو تخم مرغ بخره ۱دفعه متوجه نگاه ها و خنده هاي اکبر آقا و اين شاگرد جديدش که خيلي هم حيض ِ(يا هيز ِ يا حيظ ِ يا هيض ِ يا....
بازم من گير افتادم
)بشه وهمش به خودش نگاه کنه که نکنه دکمهاشو اشتباه بسته
يا شايد پايين ِ مانتوش از پشت گير کرده تو شلوارش
يا شايدم ديروز که با دوستش داشته بستني ميخورده روی مانتوش ريخته
يا شايدم ..ولي هر چي به خودش نگاه ميکنه نميفهمه که...بعععله شاگرد جديدِ يِ اکبر آقا علاوه بر اينکه خيلي هيزِ(یا هیظِ
اَي بابا.... خودتی
)خداي ِ بلوتوث هم هست يه بلوتوث جديد گيرش اومده که اون دختر ِ که يه روز درميون مياد ماستو نونو شيرپرچربو تخم مرغ ميخره توش هنر نمايي ميکنه
حالا خانوم اینا خوبن٬خيلي هاشون نه تنها گول نخوردن و کاملا متوجه ِ دوربينن بلکه جلوي دوربين انواعو اقسام هنر نمايي ها وعشوه گري ها و ادا اصول ها وقروقميش ها رو هم ميان
اينا ديگه کين خداياااااااااااا؟؟؟!!!
ميدونم ميشه پذيرفت که حالا به هر دليلي شغلشون اين شده و به هر دليلي تو اين ماجرا وارد شدنو ديگه نميتونن خارج بشن ولي خب بابا دلشون که نميخواد که شوهر عمهء خيکيشون يا اصغر آقا قصاب ِ سر ِکوچشون هم کيفيت ِ کارشون رو ببينه!!!
اصلا شايد خيلي هم دلشون بخواد!! اينجوري کلي مشتري گيرشون مي آد بدون پرداخت کمترين هزينه بابت بازاريابي واستخدام وزيتور!!!
هم من هم شما خوب ميدونيم که الان تبليغات تو دنيا داره حرف اولو آخرو وسطو ميزنه
اما بابا خب اگه فيلمتون دست ِ آقاي ِ خیابون وزراييِ بيفته اونم وقتي که گوشيه 1 بچه قرتي(يا قرطي
)رو ازش گرفته ,بعد هنرنمايي خانوم رو ببينه که فاتحه...و هتل اوین
نميدونم والله
,خانوم به نظر ِ شما گير نميفتن؟؟ببخشيد یه چیزی بپرسم ناراحت نمیشین ؟؟شما تا حالا گير نيفتادين؟اصلا ببخشيد شما جزءِ کدوم دسته اين؟اونايي که به دوربين نگاه ميکنن يا اونايي که نگاه نميکنن؟؟ببخشيد ها!!اصلا قصد توهين يا جسارت و از اينجور صحبتا ندارم ها!!واسم جالب ِ..محض کنجکاوي ِ خالي..خالي ِ خال خالي ِ راه راه ِ گل گلي..
...اِ ناراحتتون کردم ..باور کنید....اَی بابا....
*************************************
پ.ن:دوستم اون روز بهم گفت فک کن یه روز یه نفر یه دونه از این بلوتوث خفنا واست بفرسته و توش خودتو ببینی
اونوقت چه حالی میشی
¤ نوشته شده در ساعت ۳:٥۳ ب.ظ توسط دختری که قایمکی مینویسد! یکشنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٦
دستا همه بالا !!!
سلام
سلام ميخوام بنويسم ,ميخوام بنويسم تا خوب شم!ولي شايد لازم ِکه اول يه کم خوب شم بعد بنويسم

ميخوام 1 قولايي رو همين جا جلو همتون به خودم بدم و اگه به قولام عمل نکردم اصلا ديگه هرچي تو بگي(ولي نامردي نکني ها چيزاي نا معقول وناهنجار و نافرم وناجور و ...اينا نخواي ها
!!!!)
ميخوام به خودم قول بدم که بي خيالِ خيلي چيزا بشم,بابا به خدا دارم الکي الکي پوست خودموميکنم اونم از نوع ِ غلفتي( ياقلفتي-آدم یه جاهایی از وبلاگش به سوادِ خودش افتخار میکنه
)
اصلا وقتي نميتونم يه کسايي يا يه چيزايي رو تغيير بدم يا عوض کنم واسه چي انقد زور ميزنم!!اصلا واسه چي انقد تلاش ميکنم يه چيزايي رو به يه کسايي ثابت بکنم!!اصلا چيکارِ اين شوشوي بيچاره دارم که مدام باهاش کشتي ميگيرم که اظهار نظر کنه!!(آخه شما که نميدونيد اين شوشوي ما بچهء خوبيه ولي در مورد مسائلي که به نظرش بي اهميتِ اصلا و ابدا اظهار نظر نميکنه ،اون مسائل به نظرِ منم خيلي بي اهميتن ولي چون 1جز ءِ هر چند کوچولو از زندگيِ 2نفرمون هستن لااقل در حد 1جمله دلم ميخواد در موردشون حرف بزنم ولي شوشو هيچي باور کنيد هيچي نميگه ومن اين شکلي ميشم
)
آره اين سکوت شوشو داره ديوونم ميکنه
ومنم به جاي اينکه مثل يه خانوم زرنگ واستاد شوهرداري
از اين سکوت نهايت ِ سوء استفاده رو بکنم دارم نهايت حرصو ميخورم
قبلنا يه تخصصي داشتم که همه رو همون جوري که بودن ميپذيرفتم حالا اين تخصصِ يه خورده دچارِ تزلزل شده بايد يه خورده رو خودم کار کنم
آره ميخوام قول بدم که:
1.بي خودي ديگرانو واسه خودم گنده نکنم و به حرفاي ِ 100تا1 جوجه غازشون
توجه نکنم ودرصدد جواب دادن به اونها يا شرمنده کردنشون يا اصلاح کردنشون يا افشاءکردنشون يا....برنيام
2.قول ميدم که انقد در اثبات چيزايي که حتي از روشني ِ شبو وتاريکيه روزم برام واضح ترن(
)به ديگران خيلي خودمو زحمت نندازم بذار تو حماقت خودشون پشتک بزنن والبته آفتاب مهتاب
هم فراموششون نشه!!!
3.قول ميدم يادم باشه که گوسفند زياده والبته وصد البته وقتي 1 گوسفند روي وسايل آدم پي پي ميکنه
اونم در حاليکه شبش 1عالمه پلاستيکو مواد غير قابل بازگشت به طبيعت خورده
ازش توقع عذر خواهي نداشته باشم!!
۴.قول ميدم يادم باشه که سکوت شوشو از جر وبحث خيلي و البته خيلي خيلي بهترِ![]()
۵.قول ميدم که يادم باشه که مامان شوشوي از جان عزيز ترم
غير قابل تعويض مي باشد
ويه عالم قول ديگه که تو دلم قلمبه شدن و تا اطلاع ثانوي همين تو ميمونن
خوب حالا دستا همه بالا(کجا؟!بریم بندر!!!
مثکه قر تو کمرت فراووونه ها
نمیدونی کجا بریزی
)دستا بالا و همه با هم پروردگارا این دختر ناز
و خوشگلو
مامانو
در پایبند بودن به قول هایش تنها نگذارید
آمینتون شلِ !شلِ
¤ نوشته شده در ساعت ۱:۳۱ ب.ظ توسط دختری که قایمکی مینویسد! چهارشنبه ۳٠ آبان ،۱۳۸٦
چراغِ اين خانه امشب خاموش است,این خانه امشب درد دارد....
چراغِ اين خانه امشب خاموش است,این خانه امشب درد دارد....
چقدر گاهي وقتا زود آدم بايد برود و پست هاي قبليش را اصلاح کند!خانواده اي که از هم مي پاشد:۱ـ۱ـ۱+۱+۲+۱
اين خانه اين روزها شلوغ است و صداي ناله و گريه نميگذارد صداي بچه ء خواهرم را کسي بشنود:دايي امين مُدِ ,ساعتشُ نبرده!!!
کاش بچه بوديم,کاش بزرگ نميشديم,بزرگ شديم از هم دور شديم,کاش بزرگ نميشديم که انقد از هم دور نميشديم,بزرگ شديم فقط حسرت بچگيمون...منو امين.......گربه هايي که با هم بزرگ کرديم,اون روزي که با هم لباسامونو عوض کرديم ورفتيم پيش ِدوستامون و هيشکي نفهميد....ساندويچا,بستني ها,...آتاري,سگا,کامپيوتر...دعواها...کتک کاري ها...قهر ها وآشتي هاي ...کنکور,دانشگاه،آخ امين غربت.........نامه هات,شاملو،فروغ....فيلم،سينما،سنتور،....برگشتن از مدرسه،تو راه مدرسه.....،25بهمن ،درختِ انجير,بالاي ِ پشت بوم،آخ آخ خونهء مادر...،هفتِ کثيف(يا خبيث)،حکم،فال،شطرنج،معلما:آقاي چمن گرد،آقاي هاشمي،گودرزي،بيژژژژژ،آذذذذذ.......آلاسکا...دوچرخه بازي.......،.......
.......
آخ... آخ...آخ.... امين کاش بزرگ نميشديم....کاش فقط واسه 1ساعت فقط 1 ساعت ميتونستم ببينمت
کاش منو ميبخشيدي.....تورو به روزاي ِ خوبي که با هم داشتيم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
چراغ این خانه دیگر روشن نمیشود.........دردِ این خانه دیگر خوب نمیشود.......
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٥ ب.ظ توسط دختری که قایمکی مینویسد! پنجشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٦
دود دورو دود دود دوووو :نظرسنجی
سلام سلام
این یک نظر سنجیه عمومیه





دیروز عنوانِ وبلاگمو عوض کردم و اگه کامنتهای پست قبلیمو خونده باشین یه آدم فروش
(مگه من دیگه ول کنِ این خصلتِ نازت میشم امید خان
)حالا چه به شوخی چه جدی گفت که:
<راستی عنوانو چرا عوض کردی؟ اينم با حاله ها اما اون يکی از اصالت بيشتری بر خوردار بود. اين يه کم با سواد تره اما ...
تصور دخترکی که لپ هاش به رنگ گلبرگ شمعدونيه ...
>
کپی پیست کردم واسه تنبلا و عنوان ِ قبلی رو هم مینویسم واسه کم حافظه ها٬بی دقتا٬اونایی که تازه تشریف آوردن و ...و بقیه دیگه!!داری گیر میدی ها!!!مگه من گیر دادم که زود اعلام کنید جزء کدوم دسته این!!!
عنوانِ قبلی:
ودختری که گونه هایش را با برگهایِ شمعدانی رنگ میزد...
چی؟؟!!!
عنوانِ فعلی چیه!!!؟؟بابا تو دیگه خیلی....
(ببین چقد مودبم ۳تا نقطه چین گذاشتم
البته چه من بنویسم چه ننویسم اونی که وسیعِ خودش میدونه که خیلی وسیعِ!!!!
)
حالا لطفاْ نظر بدین٬این وبلاگ نوپاست تازه داره تاتی تاتی میکنه٬تا شروع به دوییدن نکرده میشه عنوانو عوض کرد ولی بعداْ دیر میشه ها!!به قولِ یکی از همکارام اونموقع دیگه زیق قِ!!یا ذیق قِ!شایدم ظیغ غِ!اصلاْ ضیق قِ!از یه دیدِ دیگم ضیغ غِ!!!نمیدونم املاش چه جوریِ!ولی به هر حال یه چیزی تو مایه های اونموقع دیگه ۳میشست!!(آخیییییی راحت شدم
) خلاصه هم اکنون نیازمندِ یاریِ سبز٬آبی٬قرمز٬نوک مدادی٬آلبالویی٬جیگری(چیه خوشت اومد
)راه راه یشمی٬خال خال دماغی و گل گلیتون هستیم
در پایان پیشاپیش از توجه و همکاری کلیه دوستان و آشنایان٬سازمان محترمِ آب و فاضلاب٬بنیادِ امور بیماری های خاص ِ اینترنتی٬کلانتریِ یوسف آباد(چون تو همه فیلمها هست!)خانواده رجبی!!!!(اینم تو همه فیلمها ازش تشکر میشه)واونایی که دوسشون داریمو نمیدوونن!اونایی که دوسمون دارنو نمیدونیم!اونایی که دوسشون داریمو دوسمون ندارن!اونایی که دوسمون دارنو دوسشون نداریم!!این همکارِ فضولم که از صبح کلش تو نت بوکِ منِ!!!!!و...و......همه و همه تشکر می کنیم٬پیرزنم تو حوض خفه میکنیم!!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢۸ ق.ظ توسط دختری که قایمکی مینویسد!
